پارادوکس

Apple.JPG

وقتی کنارم جا خوش می‌کنه انگار تمام کوله‌بار خستگی‌شو برام هدیه آورده. هنوز سرمای بیرون از رو لباسش تکونده نشده. نفس عمیقی می‌کشه و به من خیره می‌شه. در دلم غوغایی برپاست ولی انگار همین غوغا آرامش خاطری بس عجیب به اون می‌ده. همون طور خیره، بی‌اینکه کوچکترین توجهی به من بکنه معلوم نیست تو کدوم کوچه پس‌کوچه از خاطراتش داره پرسه می‌زنه. هوای گرم و نمناک اطراف باعث شده چشماش نیمه بسته بشن. هرچه بیشتر سر و صدا راه می‌اندازم انگار که لالایی می‌خونم، بیشتر آرومش می‌کنه. بی‌اینکه کلامی سخن بگه پلکاش روی هم می‌آد.

می‌خوام منفجر شم. لحظه‌ای بعد قوری رو از روی سرم بر می‌داره و چای داغ توی استکان می‌ریزه...

* پانوشت: گاهی وقتا اونی که کنارش آروم می‌گیریم توی دلش غلغل می‌کنه...!

/ 48 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نکيسا

اشک بر ديدگان غلطان و تو رقص کنان ديده خون از هجران و من در آه و فغان

نکيسا

کامنت تکراری : * پانوشت: گاهی وقتا اونی که کنارش آروم می‌گیریم توی دلش غلغل می‌کنه...!

دلخون

سلام وقت بخير با دلنوشته ني وناي چشم براه عطر افشاني شما يار مهربان هستم

نکيسا

گفته بودی که : - « چرا محو تماشای منی ؟ و آنچنان مات ٬ که يک دم مژه بر هم نزنی ! » - مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی !

باران سپيد

سلام ممنونم از حسن توجه شما... خيلی وقته آپ نکردين... من هم منتظرم.

!!~~عشق به خدا شاهراهی به کمال~~!!

او فقط تپش های پاک قلب سپیدش را می خواهد و جریان نور آرامش در رگهای جوان روحش ! آن شب که در نقاشی هزار رنگ روزگار هر چه گوش کرد صدایی از دل صورتک های مردمان خسته بر نیامد.. آن شب و شب های دگر گذشت ... هر چه زمان در لابلای مه تردید میدود ... خورشید آرزوها به سمت غروب میل میکند ... افسار این تیزتک تاریخ در دست کیست ؟ که رد پایش را تنها آسمانیان میبینند ... کودکی میگفت این نور زلال که از روزنه سقف بازار به دستان پینه بسته مسگر ها خورشید هدیه می کند خداست ... اگر اوبا تلنگری از ما بخواهد سرمای این زمستان بی پایان را درطلوع سپیده بهاری تفکر پایان بخشیم چه ؟ اما آنان که ابرهای تیره جهل را هر بار در هر نفس بر آسمان دلها دود میکنند و سلامشان بوی گند مرداب میدهد .... آنان از رود خانه ها می هراسند . ای کودک بیدار دل نترس ... بهار تو روزی می آید آن روز اسباب بازی ها یت را رودخانه اندیشه خواهد برد و تو خواهی فهمید که رودخانه چه تند میرود ... تو خواهی فهمید که از اینجا تا دریا راهی است !.... نترس!

رهگذر

سلام ققنوس عزیز سپاس از نظری که ارایه فرمودید . حتمآ مورد استفاده قرار خواهد گرفت . ظاهرآ شما بنا ندارید که وبلاگتون را به روز کنید ! موفق باشید بدرود ( رهگذر )

نکيسا

شمارش معکوس برای آپ کردن شروع شد ... ۱۰ ...

نکيسا

شمارش معکوس ... ۹ ...