باید عاشق شد و خواند...

باد ها در گذرند

بايد عاشق شد و خواند

بايد انديشه‌كنان پنجره را بست و نشست

پشت ديوار كسی می‌گذرد می‌خواند

بايد عاشق شد و رفت

چه بيابان‌هايی در پيش است

رهگذر خسته به شب می‌نگرد می‌گويد

چه بيابان‌هايی! بايد رفت
بايد از كوچه گريخت

پشت اين پنجره ها مردانی می‌ميرند

و زناني ديگر به حكايت‌ها دل می‌سپرند

پشت ديوار كسی درياواری بيدار

به زنان می‌نگريست

چه زنانی كه در آرامش رود

باد را می‌نوشند

و برای تو

برای تو و باد

آب‌هايی ديگر در گذر است

بايد اين ساعت انديشه‌كنان می‌گويم

رفت و از ساعت ديواری پرسيد و شنيد

و شب و ساعت ديواری و ماه

به تو انديشه‌كنان می‌گويند

بايد عاشق شد و ماند

بايد اين پنجره را بست و نشست

پشت ديوار كسی می‌گذرد می‌خواند

بايد عاشق شد و رفت

بادها در گذرند

م. آزاد

azad1.JPG

م.آزاد (محمود مشرف تهراني)، در آذرماه سال 1312 در تهران چشم به جهان گشود. از دانشكده‌ی ادبيات دانشگاه تهران فارغ‌التحصيل شده و اولين كتابش - ديار شب - را در سال 1334 با مقدمه‌ی شاملو منتشر كرد.

در سال 1336 از دانشكده ادبيات و زبان فارسی دانشگاه تهران موفق به دريافت درجه ليسانس گرديد بعد دوره دانشسرای عالی تهران را نيز به پايان رساند و به مدت 10 سال به كار آموزگاری روی آورد.

م.آزاد علاوه بر ترجمه اشعار پراكنده شاعران سرزمين‌های ديگر در زمينه زندگی‌نامه و نقد و نظر، آثاری به چاپ رسانده و نيز چند قصه به شعر و نثر برای كودكان نوشته است.

از ديگر كارهای اين شاعر معاصر می‌توان به آيينه‌ها تهی است، قصيد‌ه‌ی بلند باد، با من طلوع كن، گل باغ آشنايی و بايد عاشق شد و رفت، اشاره كرد.

او همچنين حدود پنجاه جلد كتاب در زمينه‌ی ادبيات كودكان و نوجوانان تاليف كرده است.

 

 azad2.JPG

م. آزاد در دی ماه سال 1384 ديده از جهان فروبست. روحش شاد و يادش گرامی.

* پانوشت: خيلی اتفاقی يکی از شعرهای م. آزاد رو خوندم. لذت بردم. دوست داشتم که شما هم بخونيد و لذت ببريد. احساس خوبی رو منتقل می‌کنه. هرکاری کردم نتونستم از خير اين يکی شعر هم بگذرم (شعر پایینی) و راستشو بخواهيد ديگه بقيه شعرها رو نگاه نکردم چون اونجوری پست اين بارم خيلی طولانی می‌شد. ولی کار خوبی که دارم انجام می‌دم اينه که لينک سايتي که اطلاعات مختصر و بيشتر آثار م. آزاد رو داره براتون می‌گذارم. اميدوارم استفاده کنيد.

گل باغ آشنايی

گل من پرنده‌يی باش و به باغ باد بگذر

مه من شكوفه‌يی باش و به دشت آب بنشين

گل باغ آشنايی گل من كجا شكفتی

كه نه سرو می‌شناسد

نه چمن سراغ دارد؟

نه كبوتری كه پيغام تو آورد به بامی

نه به دست باد مستي گل آتشين جامی

نه بنفشه‌يی

نه جويی

نه نسيم گفت و گويی

نه كبوتران پيغام

نه باغ‌های روشن

گل من ميان گل‌های كدام دشت خفتی

به كدام راه خواندی

به كدام راه رفتی؟

گل من

تو راز ما را به كدام ديو گفتی؟

كه بريده ريشه‌ی مهر شكسته شيشه‌ی دل

منم اين گياه تنها به گلی اميد بسته

همه شاخه‌ها شكسته

به اميدها نشستيم و به يادها شكفتيم

در آن سياه منزل

به هزار وعده مانديم

به يك فريب خفتيم

م. آزاد

/ 21 نظر / 75 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرزو

اگر جوانی را از عشق منع کنید مانند این است که مریضی را در بستر بیماری سرزنش کنید...

نکيسا

زير نور کم سوی چراغ کنار جاده ... روی تک نيمکتی در ميان درختان انبوه ... سايه روشن جنگل ... و عالم رويا !!!

آرزو

از دل و جان چه بهره آنكس را ... كه ندارد بجان و دل غم دوست...

آرزو

عقل و همت را نمی دانم کدامش بهتر است ... این قدر دانم که همت هر چه کرد از پیش برد...

نکيسا

کفتر جلب يا صيد و صياد !!

ققنوس

نگه جز پيش پا را ديد. نتواند که ره تاريک و لغزان است

مهاجر

بايد عاشق شد رفت...رفت.. رفت....رفت... رفت همين..

نکيسا

آپ کـــــــــــــــــــــــــــــــن

بدون نام

تا توانی دلی به دست آور دل شکستن هنر نميباشد